
|
۱۳۸٦/۱/۱
۱- در که باز شد... - نه مثل هر روز
در که باز شد از خواب پریدم. تا چند لحظه تکون نخوردم. و بعد با صدای بسته شدن در بود که به خودم اومدم. گفتم: «می دونی ساعت چنده؟» به دیوار جلوم، درست بالای تلویزیون نگاهی انداختم. داشتم می گفتم «از دو گذشته. حالا که دیر میای حداقل در رو آروم ببند. باز امشب کدوم قبرستونی بودی...» که تلوتلو خوردنش رو دیدم و حرفم رو خوردم. آروم رفت طرف دیوار و خودش رو ول کرد روی زمین و زل زد به جلوی پاهاش. موهاش پخش شده بود روی پیشونیش. توی نور لرزون تلویزیون نمی تونستم چشمهاش رو ببینم، ولی لابد بازم سرخ بودن؛ همونجوری که آقای امیری گفته بود. گفته بود «نگرانشم. آخه می دونید، حتی یه بار یه بطر کامل آورده بود اداره. گذاشته بودش زیر میزش و می خورد. به آشناها هم تعارف کرد. رئیس وقتی شنید خیلی عصبانی شد. بهش گفت اخراجش می کنه ولی او هیچ گوش نکرد. از کنار رئیس رد شد و رفت بیرون. هیچی هم نگفت. اگه من با رئیس حرف نزده بودم اخراجش می کرد. باور کنین اگه وضعش انقدر بد نبود بهتون زنگ نمی زدم که بیاین. یه وقت بهش نگین من چیزی گفتما.» و من تو حرفش پریده بودم که «آخه دیگه با من هم حرف نمی زنه. نصفه شبی میاد، غذاشو خورده نخورده، می ره یه گوشه ای می افته تا صبح. علی، پسرم رو می گم، طفلی چند روز پیش ازم پرسید «مامان، بابا چرا دیگه با من بازی نمی کنه؟ با من قهره؟» چی می تونستم بگم به بچه؟ بهشم که چیزی می گی؛ به خدا هیچی نگفتم. اصلاً فکر نمی کردم دست روم بلند کنه. یکهو هلم داد و حرفهایی بهم زد که... پولی هم نمی گیره که. اگه این حقوقشم قطع بشه. می دونین، ما کسی رو نداریم. تا مادرش زنده بود به خاطر اونم که شده نمی خورد. می فهمین دیگه، پیر بود و ... این حرفها رو هم که نمی شه به کسی زد. مردم منتظرن که یه چیزی بشنون تا» یه لحظه مکث کردم و گفتم: «باز خوبه شما به فکرمون هستین.» آقای امیری نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. سرخ شد و گفت: «وظیفمونه نرگس خانوم.» دستش رو گذاشت زمین و به زور بلند شد. گفتم: «حداقل می تونی که بهم نگاه کنی.» صدام می لرزید. انگار نشنیده بود. حتی توی این نور هم می شد لکه های روی لباسش رو دید. از کنارم که رد می شد رد استفراغ رو روی صورتش، لا به لای ریشهای دیدم. و بعد بوی تندش پخش شد توی صورتم. چشمهام رو بستم. رفت سمت اتاق و صدای جیرجیر فنرهای تخت بلند شد. آقای امیری، انگار درست قبل از رفتن من ریشش رو زده بود و خط اتوی شلوارش توی چشم می زد. وقتی داشتم می رفتم حضور نگاه آقای امیری رو پشت سرم حس کرده بودم. شروع کردم. تمام تنم خسته است. روی تخت دراز کشیده ام و هیچی حس نمی کنم؛ هیچی، غیر از لذت لحظه ی غرق شدن در خواب. نمی خواستم هم چیزی رو حس کنم، به خصوص اون رو. هر کاری از دستم بر اومده بود کرده بودم. یه مدت دیر اومده بودم خونه ولی او ول کن نبود. منتظر می نشست جلوی تلویزیون و وقتی برمی گشتم شروع می کرد به گیر دادن و بعد گریه و زاری. اولش دلم سوخته بود. حتی چند روز باز احساس کرده بودم دوستش دارم. ولی یه هفته نشده باز خسته ام کرده بود. باز رفته بودم سراغ مشروب و دیر برگشته بودم. نمی فیمید. آخرش حتی از علی هم گذشتم. سخت بود ولی مجبور بودم. آخر سر بی خیال همه چیز شدم. از احمد پول قرض کردم. یه بطر شیواز خریدم و بردم اداره. فهمیده بود ولی روش نمی شد بگه که اونم می خواد. اول به خود احمد تعارف کردم و بعد به امیری. یکم هم از نرگس براش گفتم. امیری رو خوب شناخته بودم. حالا اون باز شروع کرده و داره یه چیزایی می گه، و من آروم روی تخت دراز کشیدم؛ و غرقم، در لذت لحظه ی خواب. ******************************************* نه مثل هر روز در رو که باز کردم مثل هر روز دوید تو. برای یه لحظه همه چیز رو فراموش کردم. شاید هم ندویده بود. وقتی گفت «سلام مامان» صدای باریکش توی راهرو پیچید. در رو بستم. مقنعه ی سفیدش تو دستش بود و داشت سعی می کرد کفشهاش رو دربیاره. مثل هر روز بعد از اینکه زنگ در رو زده بود و تا من در رو باز کنم، چسبهای کفشش رو باز کرده بود. گفتم: «سلام. مدرسه چطور بود؟» سرش رو انداخته بود پایین و هنوز سرگرم کفشهاش بود. یکیشون رو که درآورد چهره اش باز شد و با ذوق گفت: «دیکته بیست شدم. این آخریش بود. حالا بابا باید اون عروسکه رو بخره برام.» صداش پر از شادی بود، شادتر از هر روز. امیر بهش گفته بود «اگه پنج تا بیست بیاری هرچی بخواهی برات می خرم» و بلندش کرده بود، سنگینیشو انداخته بود روی یه دستش و صورتش رو برده بود طرف شکمش که مثلآ داره می خوردش. مریم هیجان زده شده بود. می خندید و با دست هرجور شده سعی می کرد سر باباش رو دور کنه که نخوردش و امیر هم کیف می کرد. آخر سر هم وقتی گذاشته بودتش زمین مریم گفته بود اون عروسکی رو می خواد که پشت ویترین مغازه دیده بود. همون که امیر نخریده بود و اونم هی تکرار کرده بود «بابا، اینو بخر برام» و وقتی امیر عصبانی شده بود و بد نگاهش کرده بود تا رسیدن به خونه بغض کرده بود و مجبور شده بودم کلی نازش رو بکشم تا بالاخره با من حرف بزنه. اون یکی کفشش رو هم درآورده بود و داشت می رفت طرف اتاقش. مانتوش کم کم داشت شل می شد. گفتم: «مریم، کیفت رو ببر». همونطوری که داشت دکمه ها رو باز می کرد و می رفت چرخی زد و مثل هر روز گفت «آخه خسته ام». مثل هر روز گفتم «باشه مامان، ولی فقط همین یه بارا» نگفتم «دخترای سن تو همه ی کارهاشون رو خودشون می کنن». رسیده بود به اتاقش. بلند گفتم: «دست و صورتت رو بشور و بیا ناهار» چیزی نگفت. توی اتاق پشت میز نشسته بودم و خورم رو با ویرایش متن هایی که خانوم فهیمی بهم داده بود مشغول کرده بودم. پر غلط بودن. بیرون، هوا تاریک شده بود و منم توی نور کم کار می کردم. نور اذیتم می کرد. مخصوصاً حالا که این اتفاق افتاده بود. صفحه ی اول تموم نشده ولش کردم. نمی تونستم مثل هرروز باشم. تلفن رو کشیده بودم. خودم رو رها کردم. سرم رو تکیه دادم به دست چپم و همینجوری که زل زده بودم به ورقه ها اشکم در اومد. داشتم فکر می کردم نباید می ذاشتم با اون حالش بره که حضورش رو حس کردم. سرم رو چرخوندم سمت چپ و دیدم وایساده دم در. موهای قهوه ایش به زور تا گردنش می رسید و پوست سفیدش توی نور کم اتاق خوشرنگ شده بود. بهم گفت: «مامان، داری گریه می کنی؟» یه لحظه موندم. بعد صدام رو تغییر دادم و گفتم: «گل مراد داره می خنده» نخندید. خراب کرده بودم؛ صدام لرزیده بود. ولی بعد که دید من دارم می خندم اونم الکی خندید. تنها کاری که می تونست بکنه رو کرد. آروم اومد کنارم و من بلندش کردم و یه وری گذاشتمش روی پاهام. خودش رو ول کرد توی بغلم. هنوز اونقدر کوچیک بود که توی بغلم جا بشه ولی سنگینیش پاهام رو اذیت می کرد. انگار می خواست همونجا بخوابه. تکون نخوردم. نمی تونستم بهش بگم. اینکه «باباش نزدیکیهای صبح با ماشین به یه نفر زده. با یکی از دوستاش بوده. توی ماشینشون چندتا بطری مشروب پیدا کردن.» انگار اصلاً لازم نبود. خوابیده بود؛ مثل هر شب. ۱۳۸٤/۱٠/۱٢
شعر من
لا به لای بازی تو غرق در حس وجود تو جرعه ای٬ خاطره ای می نوشم
لذت مرگ حباب در تماس با نوک انگشتانت در شلوغی و سکوت چند باری ديگر
ای کاش برف می باريد و شب اينجا بود برف باران است و او... «آنا آخماتووا» ۱۳۸٤/٤/۱٢
نقدی بر ويکنت دونيم شده اثر ايتالو کالوينو
نام کتاب: ویکنت دونیم شده Visconte Dimezzato نویسنده: ایتالو کالوینو Italo Calvino مترجم: پرویز شهدی انتشارات: نشر چشمه چاپ اول: سال 1381 تعداد صفحه: 120 این کتاب در سال 1346 با نام «ویکنت شقه شده» هم منتشر شده است. در ابتدای این نوشته نگاهی کلی به داستان شده و اتفاقات مهم و بعضی نکات آن یادآوری شده اند و به همین دلیل ممکن است برای افرادی که داستان را تازه خوانده اند خسته کننده باشد. همچنین اگر آن را نخوانده اید امیدوارم این نوشته را نیز نخوانید، زیرا هرچند این نقد بیراه رفته باشد جهتگیری فکری شما هنگام خواندن آن تغییر خواهد کرد و شاید از لذت درک بعضی پیچیدگیهای آن بی نصیب بمانید. در قسمت اول قبرستانی از جسد لک لکهای طاعون گرفته و لاشه ی اسبها و ... در بوهم (Bohem) (چکسلاواکی) توضیف می شود؛ انقدر در این توصیف زیاده روی می شود که گمان می کنیم کالوینو این قسمت را (غیر از آشنایی اولیه با ویکنت) برای ذم جنگ نوشته است. جنگ در حال شروع شدن است و ویکنت بدون اینکه کاری کند درجه ی ستوانی می گیرد. با توجه به توصیفهایی که در صحنه ی اول و صحنه ی دوم (که در شب است) از ویکنت داریم ویکنت نسبت به جنگ احساس خاصی (ترحم، ترس، گناه، شوق و ...) ندارد. در قسمت دوم جنگ شروع می شود. ویکنت که پیش از این شخصیتش مبهم بود به راحتی یک ترک را می کشد و بدون اینکه از کشتن اولین نفر عذابی احساس کند با بی تجربگی سعی می کند بقیه را هم بکشد. کورتزیو هم در این قسمت مهتری وفادار را به نمایش می گذارد که در همه حال به نفع اربابش کار کرده و اسبش را به او می دهد و می خواهد اربابش به هر ترتیبی شده روحیه ی خوبی داشته باشد. سرانجام ویکنت که پیش از این نیز بدون اطلاع از تعداد سپاهیان خودی و یا تجربه ی جنگی، وارد جنگ شده در نهایت بی احتیاطی با شمشیر به سمت دو ترک که مجهز به توپ بودند حمله می کند و در نتیجه دونیم شده و تنها نیمه ی راست(و البته نیمه ی راست مغز) باقی می ماند. ولی با وجود اینکه بدن او آسیب زیادی دیده درمان می شود. با درمان ویکنت ما هم کم کم عادت می کنیم به قبول منطقی غیر از منطق معمول. در قسمت سوم ویکنت به وطنش ترّالبا (Terralba) باز می گردد. برای اولین بار با پدر ویکنت آشنا می شویم؛ پدری که به نظر می رسد به جای تربیت فرزندش توجه زیادی به پرنده ها دارد و در قفس با آنها زندگی می کند. ویکنت ابتدا سعی می کند به وسیله ی شنل سیاهش سمت چپ بدن خود را پنهان کند ولی باد آنرا نمایان می کند. رفتاری سرد از خود نشان می دهد، با کسی حرف نمی زند و به دیدن پدرش هم نمی رود. ویکنت تازه وارد شده که بازتاب خود را بر روی مرغ موش خوار خاکستری رنگ و مورد علاقه ی آیولفو (پدر) نشان می دهد. یکی از بالهایش را میشکند، یکی از پاها را ناقص می کند، یکی از چشم ها را از حدقه درمی آورد و سرانجام پرنده را می کشد. پدر هم که پرنده اش را خیلی دوست داشت از دیدن این وضع پرنده، یا شاید فرزندش، چون پیر و ناتوان است تنها دراز می کشد و می میرد و ویکنت به قدرت می رسد. سباستیانای دایه هم به طور مختصر معرفی می شود. در قسمت چهارم مداردو (Medardo) (ویکنت) شروع می کند به ویران کردن همه چیز؛ در اصل برجای گذاشتن بازتاب خودش بر همه چیز: ابتدا گلابیها، سپس قورباغه و خربزه و قارچ (سمی و خوراکی) و ... . همچنین شاهد صحنه ی قارچهای نصفه هستیم که در آب کامل به نظر می رسند. حالا کم کم با شخصیت نیمه ی راست مداردو آشنا می شویم: او که کمی عصبی است و ناخن می جود، قارچهای سمی را به خواهرزاده اش می دهد تا او را مسموم کند. مدت زیادی نگذشته که ناعادلانه دستور اعدام بیست نفر را می دهد و به تدریج چهره ای بی رحم از خود نشان می دهد. این قسمت همراه با گره افکنی در داستان است. در ابتدای قسمت پنجم دکتر تریلونی معرفی می شود. دکتر که پس از نابود شدن کشتیشان با یک بشکه مشروب خود را به ترالبا رسانده کمتر علاقه ای به انسانها دارد و به جای اینکه وقت خود را صرف مداوای انسانها کند بر روی بیماری بدون تاثیری که یک هزارم جیرجیرکها به آن مبتلا بودند کار می کند. شخصیت راوی داستان هم (خواهرزاده ی ویکنت) کمی آشکار می شود؛ هرچند اسم او معلوم نمی شود. اولین اتفاقی که در این قسمت می افتد سقوط و کشته شدن تعدادی روستایی است که به دنبال نقشه ی مداردو برای قتل راوی و دکتر صورت می گیرد. همچنین مداردو تصمیم می گیرد با کشتن روستاییان به تحقیقهای دکتر کمک کند. صحنه ی سوم این قسمت ملاقات راوی با نجار است. ویکنت شروع به شکنجه و قتل گروه گروه روستاییان کرده و نجار هم با مهارت دستگاههای شکنجه و قتل را می سازد، هرچند خودش از این کار راضی نیست. مداردو با آتش زدن مزارع روستاییان تبدیل به اصلی ترین دشمن مردم می شود. بعد هم سباستیانا، دایه ی خود را می سوزاند و از دکتر می خواهد که او را مداوا کند، ولی دکتر تریلونی با اینکه می داند سباستیانا جزامی نیست برای مدتی فرار می کند تا به این ترتیب دایه را به دهکده ی جزامی ها بفرستند. همچنین در این قسمت پروتستانها را در مبارزه با مداردو می بینیم. البته پروتستانهایی که دیگر کتاب مذهبی ندارند و در حقیقت دیگر پروتستان نیستند. راوی به کلجربیدو (Col Gerbido) می رود و مراسم مذهبی پروتستانها را نگاه می کند و اولین کسی که حاضر به برقراری رابطه با او می شود طبیعتآ پسری هم سن و سال خود اوست. ایزائو که پسر رئیس پروتستانهاست و غاری مخصوص به خود دارد(شاید وجود این غار نشاندهنده ی پنهان بودن شخصیت ایزائو باشد)، دروغگو و متقلبی حرفه ای است و می خواهد همه ی گناهها را مرتکب شود و حتی رهبری گروهی از بچه های کاتولیک را به عهده دارد و دزدی می کند. با توجه به اینکه این پروتستانها حاضر نیستند کاری انجام دهند مبادا گناه کرده باشند و تاکید زیاد کالوینو بر گناهکاری پسر رئیس آنها، شاید کالوینو در این قسمت می خواسته سرکشی و طغیان در برابر فشار زیاد را نشان دهد. فضاسازی خوبی را در این قسمت شاهد هستیم. در حالی که باران شدت گرفته همه ی پروتستانها (غیر از نگهبانها) در کلبه جمع شده اند. شب است. ایزائو هم به خاطر باران به خانه برگشته و راوی را هم همراه خود آورده است. پروتستانها در حال گفتگو درباره ی مداردو هستند که مشتی به در می خورد. مداردو وارد می شود و با ازه کی یل صحبت می کند (پروتستانها به دستور رئیسشان ازه کی یل، آسیبی به او نمی رسانند) و بعد از اینکه با هم به تفاهم نمی رسند از خانه خارج می شود. همزمان صاعقه ای به درخت می خورد و نیمی از آن را می سوزاند. صبح روز بعد راوی که از پروتستانها خوشش نیامده مشغول شکار خرچنگ است (مداردو هشت پاها را نصف کرده) که مداردو می رسد و برای اولین بار با کسی صمیمانه صحبت می کند. از آنجایی که مداردو خیلی کم صحبت می کند و خاصترین شخصیت داستان است شاید کالوینو می خواسته پیامهایش را در قالب کلمات او بیان کند. اینکه دو نیم شدن باعث ژرف نگرتر و ارزشمندتر شدن می شود. و یا «زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است.» که با برخورد طبیعی راوی که کودک است مواجه می شود؛ راوی از ترس شمشیر مداردو (یا شاید از ترس دونیم شدن) به حرف زدن با او ادامه نمی دهد و می رود. در قسمت ششم مداردو به چراگاه می رود و دختری به نام پاملا را می بیند و از او خوشش می آید. در طی این قسمت مداردو نیمی از گلبرگهای داوودی را پرپر می کند و گلهای سفید شقاقل و قاصدکها نیز دونیم می شوند. پاملا چوپانی نسبتآ باهوش است که زندگی روستایی دارد. شاید بتوان پروانه ی دونیم شده را که ویکنت را نیش زده بود بازتاب پاملا دانست. هوش پاملا در تشخیص پیامهای مداردو بسیار عجیب است. با دیدن نیمی از خفاش و نیمی از ستاره ی دریای مقصود مداردو را تشخیص می دهد. باز هم بازتابهایی را شاهد هستیم بین بال سیاه رنگ خفاش و شنل سیاه ویکنت و همچنین بازوی نرم و ژلاتینی ستاره ی دریایی و ظرافت پاملا. نقطه ی اوج داستان در بحث و تلاش ویکنت برای تصاحب پاملا ظاهر می شود. پاملا هم تصمیم می گیرد ویکنت را اذیت کند که با شکست مواجه می شود و پدر و مادر پاملا که از ویکنت می ترسند دست و پای او را می بندند که در نهایت بزها و اردکها به کمک او می آیند. به این ترتیب حقیقت نمایی مطابق با منطق داستان هم از بین می رود و داستان تا حد قصه عدول می کند. در این میان بازهم راوی به عنوان دوست پاملا وارد داستان می شود. ویکنت در ادامه باز هم لاغرتر و تندخوتر می شود. در قسمت هفتم ابتدا راوی به دهکده ی جزامی ها می رود و سباستیانا را می یابد. همچنین شاهد تغییر روحیه ی مداردو هستیم که در نهایت به وجود نیمه ی چپ بدن او و تضاد بین دو نیمه می رسیم. نیمه ی چپ افسرده و غمگین و مهربان است. لباسهایش گرد و خاکی و جوراب سفید و آبیش پروصله پینه است. بالاپوش سیاهش کمی پاره شده و برگهای خشک و پوسته های خاردار بلوط به آن چسبیده است. نیمه ی راست پرندگان را با تیر زخمی می کند و نیمه ی چپ آنها را مداوا می کند. در صحنه ی دوم باز هم هوش پاملا را در تشخیص وجود دو ویکنت می بینیم. کالوینو تاکید زیادی بر اغراق و زیاده روی در کارهای خوب نیمه ی چپ می کند و در نهایت پاملا از هیچ کدام از دو نیمه به طور کامل خوشش نمی آید. قسمت هشتم با نبرد خیر و شر شروع می شود. شر سعی می کند خیر را بکشد ولی ضربه اش به کتاب می خورد؛ آن نیمه از کتاب که دوخته شده و محکم است سالم می ماند و نیمه ی دیگر پراکنده، جدا و نابود می شود و پاملا از دیدن این صحنه لذت می برد. صحنه ی دوم هم ملاقات خیر با پروتستانها و ازه کی یل است که البته آنها هم از خیر ناراضی می شوند. (گره گشایی) در قسمت نهم نجار سعی می کند دستگاههای خیر را بسازد ولی نمی تواند در حالی که دستگاههای شر را با ابتکار و به راحتی می سازد. نگهبانها که از دست شر خسته شده اند تصمیم می گیرند با رهبری خیر در برابر ظلم شر بایستند و او را نابود کنند ولی خیر از این موقعیت عالی استفاده نمی کند و شر تنها حرکت مردمی ضد خودش را سرکوب کرده و نگهبانها را می کشد. خیر برای آنها گریه می کند و رو قبرهایشان گل می گذارد. در داستان به وضوح از محبتها و ملایمتهای بیش از حد خیر در مقابل ظلم شر انتقاد می شود که البته از آنجایی که در بسیاری از جاها داستان به سمت قصه میل می کند تاثیر احساسی زیادی نمی گذارد. سباستیانا هم در حرفهایش هر دو نیمه را سرزنش می کند. اهالی دهکده ی جذامی ها هم می گویند «نیمه ی خوب به مراتب بدتر از نیمه ی بد است.» بقیه ی مردم هم حرف آنها را می زنند و در نهایت راوی می گوید: «احساساتمان بی رنگ و عاری از شور و شوق می شد، چون حس می کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیر انسانی گیر کرده ایم.» در قسمت پایانی که قسمت دهم است خیر و شر تصمیمشان را می گیرند. شر به مادر پاملا می گوید که پاملا باید با خیر ازدواج کند و خیر هم به پدر پاملا می گوید که او باید با نیمه ی دیگر که نیمه ی چپ است ازدواج کند. در نهایت پاملا تصمیم می گیرد هر دوی آنها را بازی دهد و به جنگل می رود. (وقتی پاملا در جنگل می دود تور لباسش پاره می شود و دنباله ی لباسش پر می شود از برگهای سوزنی کاج و خارهای بلوط که توی کوره راهها است.) صحنه ی دوم جنگ خیر و شر بر سر پاملاست. جمله ی «برای جنگ هر دو دریافتند امکان ندارد بتوانند تعادلشان را روی یک پا حفظ کنند و به مبارزه ادامه دهند» گفته می شود که ممکن است کنایی باشد (...). جنگ بین آنها شروع می شود و همزمان همه (طبیعت) علیه خودشان قیام می کنند. باز هم مردم همه ناظر هستند و خیر و شر با شمشیر رگهای همدیگر را می زنند و روی زمین می افتند و دکتر تریلونی دو نیمه را به هم وصل می کند. به این ترتیب خیر و شر با هم در می آمیزند. داستان تقریبآ پایان می یابد. راوی به آستانه ی نوجوانی پا گذاشته و در آخر دکتر تریلونی که با بشکه ای شراب «بردو» به ترالبا آمده بود با بشکه ای شراب «کانکارونه» ترالبا را ترک می کند و به کشتی بازمی گردد. همانطور که دیدید شخصیتهای اصلی داستان عبارتند از: شر، خیر، پاملا، راوی، ازه کی یل و دکتر تریلونی. باقی افراد شاید بیشتر تیپ هستند تا شخصیت. نکته ی بحث برانگیزی که در داستان هست روایت داستان است. ناقل (راوی) در ابتدای کتاب خواهرزاده ی ویکنت است که به طور پی در پی به دانای کل تبدیل می شود و باز خواهرزاده ی ویکنت می شود. این تبدیلها آنقدر زیاد و معمولآ آنقدر تدریجی هستند که گمان می کنیم شاید راوی فقط خواهرزاده ی ویکنت است و نه دانای کل. برخی از تغییرات راوی به این ترتیب است که: در همان فصل اول راوی بارها تغییر می کند، ابتدای فصل سوم راوی تبدیل به اول شخص می شود. در صفحه ی 29 فصل 4 از دانای کل به خواهرزاده، ابتدای فصل 6 به دانای کل، صفحه ی 69 همان فصل به خواهرزاده، صفحه ی 93 به دانای کل، اول فصل 9 به خواهرزاده و اول فصل 10 به دانای کل تغییر می کند. در نهایت در صحفه ی 113 راوی خواهرزاده است که تا انتها هم خواهرزاده ی ویکنت باقی می ماند. اما در اصل این همه تغییرات راوی و شکستن روایت ثابت و فرارفتن از وجود و حضور راوی در مکان حادثه، روایت چند صدایی یا پلی فونیک را بوجود آورده که البته از اصول پست مدرن است. علی رغم اینکه ایتالو کالوینو به عنوان نویسنده ای شناخته شده که در داستانهایش (و به خصوص در سه گانه اش) طنز دارد ولی من طنزی در «ویکنت دونیم شده» ندیدم - چه طنز موقعیت و چه طنز دیالوگ. کالوینو در این داستان توجه زیادی به طبیعت دارد ولی کمتر جایی مانند توصیف حشره های آبی رنگ، در اجزای طبیعت دقیق می شود. («حشره های آبی رنگی که در درخت کاج زندگی می کنند» که البته این توصیفات نسبتآ دقیق هم احتمالآ ناشی از گیاهشناس بودن پدر و مادر ایتالو کالوینو است.) در طی داستان، روستاییان جز مردن نقشی در پیشرفت داستان ندارند و همواره دو قطب خیر و شر تاثیر می گذارند. شاید تنها استثنا در این بین نگهبانها باشند که سعی کردند مقابله کنند و آنها هم کشته شدند. گروه دیگر هم پروتستانها بودند که آنها هم هرچند تسلیم شر نشدند ولی با دیگران کاری نداشتند و مشغول کشاورزی خود بودند. شاید همین دو قطبی بودن داستان و مطلق (و نه نسبی) بودن رفتار شخصیتهای اصلی و همچنین حوادث اتفاقی بسیار زیاد که برای داستان چندان مناسب نیستند، داستان را به سمت قصه میل داده اند. البته این مطلق بودن رفتار خیر و شر موضوعی است که کالوینو آنرا زیر سوال برده و بعد از بیان نظرات خیر و شر و رفتار آنها، نتیجه ی رفتارهای مطلق خوب یا بد را با کمی اغراق به نمایش گذاشته و در پایان هم دو نیمه با هم در می آمیزند و مداردویی که تجربه ی دونیم شدن و تجزیه شدن به خوب و بد را دارد باز با ترکیبی از این دو شکل می گیرد. شاید یکی از مهمترین شخصیتهای داستان «پاملا» باشد. او از همان ابتدا با هوش خود در تشخیص پیغامهای شر، توجه را جلب می کند و اگر خواننده به کنشها و واکنشهای او توجه کند می تواند داستان را تا حدودی پیشبینی کند. در آخر داستان نیز مداردوی مرکب از خیر و شر به تایید او می رسد. به این ترتیب کالوینو در «ویکنت دونیم شده» با استفاده از روایت پلی فونیک و همچنین بحث نسبی بودن که یکی دیگر از اصول پست مدرن است، از خود نویسنده ای پست مدرن به نمایش گذاشته است. در مطالعه ی کتاب مشکلاتی را دیدم که به نظر می رسید به خاطر ترجمه هستند. مشکل علامتگذاری در صفحه ی 69، استفاده از کلمه ی عمو(به جای دایی) در صفحه ی 76 و از همه مهمتر صحفه ی 110 که خیر به پدر پاملا می گوید که پاملا باید با نیمه ی دیگر که نیمه ی چپ است ازدواج کند در حالی که خود خیر نیمه ی چپ است و شر نیمه ی راست. خوب، بیایید باز برگردیم به بحث راوی؛ البته اینبار راجع به راوی اول شخصمان: خواهرزاده ی ویکنت. در طی داستان شخصیت او پنهان باقی می ماند و کار تاثیرگذاری انجام نمی دهد و در عین حال در نزدیکی بسیاری از ماجراها و شخصیتها حضور دارد. در پایان کتاب و بعد از پایان یافتن تمام ماجراها، راوی شروع به سخن گفتن از خود می کند: «من به آستانه ی جوانی پا گذاشته بودم و هنوز خودم را در جنگل و میان ریشه ی درختهای بزرگ پنهان می کردم و برای خودم افسانه می بافتم. یک برگ سوزنی کاج می توانست برایم بشود یک شهسوار، یک بانو، یا یک دلقک؛ آن را جلوی چشمهایم تکان می دادم و ماجراهای پایان ناپذیری سرهم می کردم که به هیجانم می آورد. بعد، از این خواب و خیالها از خجالت سرخ می شدم و پا به فرار می گذاشتم.» اگر بر روی افسانه بافی های راوی تمرکز کنیم و با توجه به اینکه تمام داستان بیشتر به سمت قصه میل می کرد و همینطور گاهی روایتهای نادرست (اشتباه در تطابق خیر و شر با نیمه های چپ و راست و یا بیان عمو به جای دایی) و وارد و خارج شدن بسیار عجیب دکتر تریلونی، می توانیم تمام داستان را ساخته ی ذهن راوی و یا به قول خود او افسانه بافی او بدانیم که به این ترتیب بسیاری از ایرادهایی که ممکن بود به کتاب بگیریم توجیه می شود. در اصل اینکه یک نوجوان در روایت افسانه بافی هایش گاهی اوقات اشتباهاتی بکند قابل قبول تر است تا اینکه مترجم کلمه ی «دایی» را «عمو» ترجمه کند و ... و البته این نکته اهمیت بسیار زیادی هم دارد. کتاب با جمله ی زیر تمام می شود: «کشتی ها داشتند در افق ناپدید می شدند و من روی ساحل ماندم، در دنیای مسئولیتها و گازهای آتش زا.» که از دیدگاهی می توان از آن تعبیر کرد که افسانه ها تمام شده و ما درباره ی نتایجی که می توانستیم از آن بگیریم مسئول هستیم و البته وقت چندانی هم نداریم(گازهای آتش زا که در قبرستانها یافت می شدند از اجساد تغزیه می کردند و یادآور مرگ هستند.) در نهایت در طی خواندن کتاب متوجه نکاتی شدم که برای اینکه بحثهای هرمونوتیک با برداشتهای بسیار شخصی و گاهی غیر منطقی پیش نیاید از نوشتن درباره ی آنها خودداری کردم و تنها آنها را ذکر می کنم: 1- قبرستانی از لک لکهای طاعون گرفته در فصل اول و تکیه کلام ازی کی یل (طاعون و قحطی). 2- توجه به روده های اسبها در هنگام مرگ و روده های مداردو. 3- صفحه ی 58 «همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود، مثل هوا» به گفته ی مداردو و صفحه ی 35 «من مثل هوا آزاد بودم.» به گقته ی خواهرزاده ی مداردو (راوی). 4-تور لباس پاملا و شنل خیر که بر اثر خارهای بلوط پاره شده بودند. 5- بحث در مورد استفاده ی نادرست از کلمات خیر و شر به جای مهربانی (ملایمت) و ظلم. روشن ریاضی ۲۵/۰۱/۱۳۸۴ ۱۳۸۳/٥/۱
اتاق زير شيروانی
زن در را باز کرد٬ ابتدا سرش وارد شد و سپس بقيه بدنش و در حالی که در را نيمه باز رها کرده بود به پسر نگاه کرد... *** سرش را بالا آورد و به پسرک که جلويش ايستاده بود نگاه کرد. از نگاهش می شد فهميد که از قيافه پسر٬ صدايش٬ وجودش و هر چيزی که مربوط به اوست منزجر است. لحظه ای لبهايش شروع به حرکت کردند ولی صدايی نيامد٬ گويی چيزی زمزمه می کرد. لبهايش از حرکت ايستادند و بعد از لحظاتی مکث با قدرتی بيشتر به حرکت درآمدند ــ اين بار صدايش به تدريج بلند شد تا حدی که می شد آن را شنيد.«شما احمقها کاری جز فکر کردن به معاشقه نداريد...» صدايش بار ديگر آهسته شد. زير لب ــ طوری که کسی نتواند صدايش را بشنود ــ زمزمه کرد«معاشقه٬ اين بهترين کلمه برای تحقير هردوی آنهاست. سکس و عشق شما احمقها». صدای ماشينهايی که از نزديکی آنجا رد می شدند سکوت حاکم بين آنها ــ که محيط را متشنج می کرد ــ را در بر می گرفت. از پنجره سمت چپ او می شد افق و آسمان ابرآلود ــ هر دو را ــ به خوبی ديد. بيرون باد با شدت می وزيد٬ به نظر می آمد می خواهد باران بيايد. پنجره باز بود. مدتی از پنجره به بيرون نگاه کرد٬ سپس بدون اينکه به پسرک نگاه بيندازد گفت:«می خواهی بدونی مشکل شما چيه؟» صدايش را کمی بلندتر کرد«واقعآ می خواهی بدونی؟ تو خودت٬ خود تو٬ حتمآ فکر می کنی خيلی بالاتر از اونی هستی که بقيه می بينند٬ هان؟ فکر می کنی وقتی موقعيتها رو از دست میدی خودت خواستی از دستشون بدی٬ نخواستی خودتو نشون بدی. وگرنه تو خيلی بالاتر از اونی هستی که نشون ميدی٬ ها؟» تمسخر به وضوح از صدايش منتشر ميشد. «نه٬ تو چرا انقدر احمق شدی؟ تو يه هيچی٬ يه هيچ بزرگ. فقط همون احمقی که داری به بقیه ــ و حتی خودت ــ نشونش ميدی.» پسر عکس العملی نشان نداد يا اگر هم داد در تنها نور اتاق که از پنجره وارد می شد قابل تشخيص نبود. شلوار سرمه ای گشاد که کاملآ تميز بود و پيراهن آستين بلند سفيدی پوشيده بود و يقه اش را بالا زده بود. پيراهن کمی از شلوار کهنه تر مينمود. ميشد از قيافه پسر حدس زد که در چه سنی است: سن حماقت٬ همان حماقت پسر ها و دختر ها در زود ايمان آوردن به آدمهايی که خاص نشان می دهند.«می دونی پسر٬ اختلاف بين خاص بودن و احمق بودن کمه٬ يه وقتايی هم که همديگرو می پوشونن. جوری که نتونی لبه هاشونو از هم تشخيص بدي» با صدای خيلی آهسته که گويی از فاصله ای دور می آمد گفت:«مشکل تو هم همينه٬ همين را قاطی کردی. شماها می نشينين می شمرين چند بار چيزی را که دوسش دارين ــ نوشته٬ نقاشی٬ آدم٬ آهنگ٬ هر گهی که می خواد باشه ــ حس کردين» مکثی کرد و اينبار آهسته تر از قبل گفت:«اونوقت به همديگه ميگين خاص. يا هر کوفت ديگه ای که به نظرتون جالبه...» انتهای حرفهايش انقدر آرام بيان شدند که نمی شد به هيچ وجه آنها را شنيد. به چشمهای پسر نگاه کرد. پسر هم به خوبی رفتار او را تقليد کرد. چشمهاي مشکی ــ با حدقه هايی که کمی غير معمولی بزرگ به نظر می آمدند ــ و موهای نسبتآ کوتاهش به صورت کشيده او حالتی مصمم می دادند. بار ديگر به گوشه تاريک اتاق نگاهی انداخت. صدای ماشينها به طرزی غير عادی کم شده بود و بر روی شيشه های پنجره ميشد رد قطرات باران را ديد. با لجبازی گفت:«بزار بهت بگم٬ من راحت می تونم شماها رو نقض کنم. حتی خودم رو هم٬ و اين برام لذت داره» نگاهش به پايين حرکت کرد٬ به کفشهای پسر. به کفشهای پسر خيره شد و مدتی در فکر فرو رفت«لذت! می دونی؟ اين چند وقته هيچ احساسی رو نمی تونم تحمل کنم٬ هيچی را غير از عذاب. عذاب رو لذت ميبرم٬ يا شايدم چون هيچ حس ديگه ای رو درک نميکنم... می فهمی منظورم چيه؟» صدايش ناگهان بسيار بلند شد«می فهمی؟» و سپس رو به ضعف پيش رفت. قيافه اش کمی تغيير کرده بود. کمی مهربان تر و شايد غمگين تر شده بود. اين را از صدايش هم می شد فهميد«ببين٬ اونا منو طرد کردن و من اونا رو. چون اونا لياقت منو ندارن و من لياقت تحمل کردن اونا رو. در اصل اين انتخاب من بوده و نتيجه اش... ببين لعنتی٬ همه دارن سعی ميکنن نقش بازی کنن٬ همه. نقش احمقها رو بازی می کنن و... و اين بين فقط قراره من و تو نفهميم٬ يا شايدم فقط قراره من رو...» صدای زن از پشت در حرف او را قطع کرد«تام٬ می تونم بيام تو؟ برات ساندويچ آوردم.» زن با پا در را هل داد٬ ابتدا سرش وارد شد و سپس بقيه بدنش و در حالی که در را نيمه باز رها کرده بود به پسر نگاه کرد. با احتياط برای ثابت نگه داشتن سينی در دست راستش ــ حالا داشت با دست چپش موهايش را که بر روی پيشانيش ريخته شده بودند عقب ميزد ــ کمی جلوتر آمد و با صدای گرمی گفت«چی کار می کنی تو اين تاريکی؟» پسر جوابی نداد٬ در حقيقت هيچ حرکتی نکرد. زن ــ که خيلی شکسته نشده بود و هنوز جذاب بنظر می آمد ــ با حالتی عادی٬ گويا اين کار هميشگی پسر است به سمت پسر حرکت کرد و در برابر او ايستاد طوری که تام ديگر نمی توانست پسر روبروی خودش را ببيند«تام٬ عزيزم٬ جلوی آينه چی کار می کنی؟» صدايش طرز متعجبانه به خود گرفت«حواست پيش منه؟ تام...» پسر ناگهان به خودش آمد. انگشتهايش را به عادت هميشگی شکست و به زن نگاه کرد٬ سپس با صدايی که از راه دور می آمد جواب داد: ـ من حالم خوبه مامان. می دونی... ـ نگاه کن٬ چرا روی ميزت انقدر بهم ريخته است؟ شماها کی می فهمين که بايد اينا رو مرتب کنين؟ به سمت ميز که در فاصله کمی پشت تام بود حرکت کرد... - چرا اينجا رو مرتب نمی کنی؟ هان؟ سپس در حالی که سينی را با هر دو دست بر روی تنها گوشه ميز که خالی بود می گذاشت اضافه کرد: - نزار سرد شه. آهان٬ راستی قرص های کلروديازپوکسايدت رو هم آوردم. بعد از اينکه غذاتو خوردی بخورشون. ديگه خيلی نمونده ازشون. پسر به زن توجهی نمی کرد. بيشتر از فکر اينکه باز هم قرصهايش را از پنجره به سمت مردمی که بيرون حرکت می کردند پرت خواهد کرد احساس پيروزی می کرد. ـ مامان٬ من ممنونم از اينکه برام ساندويچ آوردی٬ ولی می دونی. مامان من واقعآ ممنونم. ولی چيزی که الان ازت می خوام اينه که... زن ــ گويی او هم صدای تام را نشنيده باشد ــ با صدای کشيده گفت: - تام... تو که باز اين پنجره رو باز گذاشتی. مگه نمی بينی بيرون چه بادی می آید؟ سپس به سمت پنجره حرکت کرد. تام اينبار تسليم نشد: - مامان٬ گوش می کنی؟ می خوام که الان بری بيرون. می فهمی چی می گم؟ مامان... زن در حالی که سعی می کرد به روی خودش نياورد که ته مانده های سيگار را ــ که باد نتوانسته بود با خودش ببرد ــ بر روی لبه پنجره ديده است پنجره را بست. صدای ماشينها به طرز محسوسی کم شد. ـ عزيزم٬ مثل اينکه قرصهات پايين جا موندن. غذاتو که خوردی خودت بيا پايين بخورشون. دکترت می گفت... - چشم مامان٬ چشم. من به محض اينکه غذامو خوردم می آیم و هرچی که بهم بدی می خورم٬ فقط لطفآ همين الان برو بيرون. می فهمی؟ برو بيرون لطفآ. چهره زن نسبت به زمان ورودش خيلی تغيير کرده بود٬ در فکر فرو رفته بود و مشخص بود که نگران پسر است ولی حرفی نزد. کاری را که پسر به او گفته بود انجام داد٬ تنها هنگام خروج صدای زمزمه او شنيده شد که داشت غر می زد«حداقل چراغ رو روشن کن...» در را هم پشت سر خود بست. پسر از جلوی آينه کنار آمد و به سمت ميز رفت. کشوی آن را باز کرد و از زير دفتر يادداشت کرم رنگ و انبوه ورقه ها ــ که رويشان جمله های برگزيده از نظر پسر نوشته شده بودند ــ٬ چند سنجاق٬ خودکار٬ دو سه نخ سيگار که بدون دقت در گوشه ای از کشو مخفی شده بودند٬ چند نوار و انبوهی وسايل ديگر٬ يک بطری را انتخاب کرد و برداشت: دکسترامتافوزفان ــ شربت سينه. در حالی که دستش به طرز محسوسی می لرزيد در آن را با عجله باز کرد ــ در بطری را برعکس بر روی ميز رها کرد ــ چند لحظه مکث کرد٬ سپس مقدار زيادی از آن را سرکشيد... سرش را به دستانش تکيه داده بود و فکر می کرد. ناگهان بلند شد و راه در را در پيش گرفت. از جلوی آينه که رد می شد بار ديگر نگاهش با نگاه پسرک تلاقی پيدا کرد٬ لحظه ای فکر کرد و آهسته گفت:«بار آخر است که درباره عشق ــ که حتی با تلفظ اون هم مشکل دارم ــ٬ خدا٬ دوست داشتن يا هر کوفت ديگه ای حرف ميزنی و من بهت فحش نميدم. می فهمی؟ می فهمی عوضی؟» ديگر صدايش آهسته نبود٬ بلکه بيشتر به فرياد شبيه بود. به سمت در حرکت کرد. در را باز کرد و راه پله ها به پايين را برای رسيدن به همان پيروزی دور انداختن قرصها در پيش گرفت. چند پله که پايين رفت سرعتش کم شد. بالای يکی از پله٬ قبل از اينکه مسير پله ها به سمت راست منحرف شود٬ ايستاد. دستش راستش بر روی لبه پلکان بود. ناگهان گويی از دستش آويزان شده خود را روی پله ول کرد. دستش را از روی لبه پلکان برداشت و بار ديگر دو دست خود را تکيه گاه سرش قرار داد و زانوها را تکيه گاه دستهايش. يقه لباسش به هم ريخته تر از قبل شده بود. مدتی به همين حال ماند٬ سپس بلند شد و در حالی که به نظر می رسيد بدنش می لرزد راهش را به سمت طبقه پايين ادامه داد و زير لب زمزمه کرد... *** پايان کار کافه شبانه ۱۳۸۳/۳/٢٩
بازی
..... و من هم در خلا خودم بودم... ميدونی... يه وقتايی مثل احمقها انقدر مشروب ميخوری که مست شی... يا ميشينی مينسویپر بازی ميکنی که نفمی زمان چجوری ميگذره.... آهنگ گوش ميکنی... همش آهنگ گوش ميکنی... حتی آهنگ رو از حفظ ميخونی... ولی يه لحظه به خودت ميای ميبينی نفهميدی چی گوش کردی... ميخوای تو خلا باشی... ميخوای از فشارايی که بهت وارد ميشه فرار کنی... حتی واسه يه لحظه... هه... گمونم من و تو هم ميخونيم که تو خلا باشيم... ميخونيم تا فراموش کنيم.... تا فراموش کنيم...... خيلی آروم نشسته بودم... داشتم کتاب ميخوندم... يهو لرزيد.... همه جا... گمونم همتون فراموشش کرديد.... لذت بخش بود... يا شايدم هيجان انگيز... اينکه صدای سقف رو بشنوی... در حالی که ميدونی ساختمونتون مقاومه... اما خب چيزه... کلی خنديدم... به آدمای اطرافم که ترسيده بودن... بازيه خوبی بود...... ديشب خواب تورو ديدم... تو همون دو سه ساعت خوابم ديدت.... اومده بودم سمت خونتون... ميدونی... يه جوری بود... آره... خوابم تکراری بود.... قبلا هم خوابتو ديده بودم ولی صبح که از خواب پاشده بودم يادم رفته بود... همه چيز يادم رفته بود.... ميدونی... حتی ديروز اون آدمی که از توی تاکسی ديدمش منو ياد تو انداخت... راستش ميدونی چيه؟.. هميشه به آرش فکر ميکردم... تو حضور داشتی... تو از آرش ميگفتی و من هميشه به آرش فکر ميکردم... به رفتارهای نيمه ايده آلش..... صبح که از خواب بيدار شدم احساس کردم دوست دارم.... احساس کردم خيلی دوست دارم... و به فاصلمون فکر کردم... که خيلی وقته وثل قبلنا با هم حرف نزديم..... خيلی دوست دارم....... ... يادمه بچه که بودم يه صورتک ميدادن که باهاش بازی کنم... اولش ازش ميترسيدم... ولی خب «آدم آدمه» ديگه... بعد از يه مدت برام عادی شد... ازش لذت هم ميبردم... از اينکه صورتکای مختلف ميزدم و ديگران گول ميخوردن... هه... حالا هم.... حالا هنوز اون نقابارو دارم.... ميدونی... اينا همشون نقابن... ولی تو تنهايی خودت هستی... خودت... خود خودت.... همونی که آدم خوبه... اينارو تو به خودت ميگی... چرا بايد تو يه آدم خوب باشی با چند تا نقاب هرزه؟.. شايد تو يه آدم هرزه باشی با يه نقاب خوب که توی تنهاييت... وقتی که ميخوای وبلاگ بخونی ميزنيش به صورتت.... هه... قضيه همون گورخر شل سيلوره... همون که گورخر سفيده با راهراه سياه يا سياهه با راهراه سفيد... هيچ خودی وجود نداره...... گمونم همسايمون سگ اورده... يه صدای سگ ميشنوم.... از اون سگای وحشی که هر کيو ميبينن میپرن سمتش... اووووووم... راستش اين ژينوسی زياد منو تحويلم گرفته.... خب منم دلم براش تنگ شده بود ديگه..... خيلی مهمه.... مثل بودن يا نبودن... همونی رو ميگم که الان بی ارزش شده..... ميدونی... من دلم گرفته بود... بدجوری هم گرفته بود.... ولی جرئت نکردم... جرئت نکردم بيام تو کافه شبانه خودم بلند فرياد بزنم «دل من گرفته...»..... و حتی تو کافه ديگران هم... فقط تونستم به چندتا مشتری بگم... هه هه... به چند تا مشتری مست گفتم...... بدجوری سردمه... گمونم باد کولر که ميخوره بهم اينجوری سردم میشه.... يه جورايی احساس سبکی ميکنم... گوشی رو برميدارم..... دوست دارم با يکی حرف بزنم.... با يکی که دوستش داشته باشم... که بتونم باهاش صميمی حرف بزنم... ولی هرچی فکر ميکنم هيچکسی به ذهنم نميرسه... هه... يه چيزايی دوباره يادم مياد..... داره برام عادت ميشه.... همش با يه سری گل و آت آشغال شروع ميشه... حداقل تو اينجوری ميبينيشون... خيلی سريع کارو تموم ميکنم... مجسمه ميسازم... ميزارمشون تو ويترينم و بهشون نگاه ميکنم... نگاه ميکنم و لذت ميبرم... از مجسمه هام... ولی ميدونی... يه مدت که ميگذره مجسمه ها عادی ميشن... کم کم حوصلم ازشون سر ميره... کم کم شک ميکنم به زيباييشون.... شروع ميکنم به خورد کردنشون.... اين آخری که فوق العاده بود.... میپرستيدمش.... نه عاشقش بودم و نه دوستش داشتم فقط میپرستيدمش... با تمام وجود.... وجودشو... ولی به اونم رحم نکردم... قبليا رو با چکش آروم آروم ميشکوندم... ولی اينو با يکی دو ضربه تبر شکوندم... آخه ميدونی... رابطه چند نفر با خودم رو با رابطم با اين مجسمه هه مقايسه کردم و... تلخ بود ولی بايد تکرار ميکردم... بايد اثبات غرورمو تکرار ميکردم.... گمونم همون «اثبات مازوخسيت بودنمه»... راستی... اينکه کسی رو دوست داشته باشی و اينکه وجود کسی رو دوست داشته باشی با هم فرق دارن؟.. اووووووم... بهتره وجود رو خط بزنی جاش بنويسی حضور..... آره... دوست داشتن يه آدم با دوست داشتن حضور يه آدم فرق داره؟.. جدی داره ميشه يه مشکل... حتی اون مجسمه آخری نيست که ازش بپرسم... يعنی غرورم.... هه... ميبينی... حس بويايم رو از دست داده ام... يا بايد تو بوی گند خودت خفه شی و بميری يا مثل من انقدر بودی گندتو... يا شايدم بودی گند فلسفه رو استنشاق کنی که حس بوياييت رو از دست بدی.... هه... سکوت بهتره...... اين سگ لعنتی هم که هی بلندتر پارس ميکنه... داره اعصابمو خورد ميکنه ها..... ميرم سمت يخچال... يخچال... اسم ناآشناييه... درشو باز ميکنم و برای اينکه اعصابم آرومتر شه يکم آب خنک ميريزم... آبش شيرينه... به شکلی مصنويی شيرينه... معلوم نيست چی قاطيش کردن... آب که از گلوم ميگذره هرری دلم ميريزه... سرما وجودمو ميگيره... آخه ميدونی... آبش خيلی سرد بود...... Now he's gone I don't know why... And till this day sometimes I cry... He didn't even say goodbye... He didn't take the time to lie بايد حرکت کرد... من ميدوم... انقدر سريع ميدوم که کسی نتونه بهم برسه... ولی يکم که سريع ميرم قسمت پايين سمت چپ شکمم درد ميگيره.... ميدونی که... همون که يه وقتايی که ميدويی درد ميگيره... درد عذاب آور يا شايدم لذت بخشش هميشه بهم يادآوری ميکنه که نبايد انقدر تند برم... بهتره يه وقتايی مثل بقيه راه برم... ولی با وجود دردش بازم ادامه ميدم... آخه ميدونی... بايد حرکت کرد....... ۱۷ تا... همش ۱۷ دقيقه... اولش که زنگ زد اصلا نشناختمش... يعنی حدس زدم خودش باشه ولی مطمئن نبودم... آخه خيلی کم بهم زنگ ميزنه.... ميخواستم زودتر تلفن تموم شه... آخه وسط کار بهم زنگ زده بود... ميگفت حوصلش سر رفته... ميگفت انقدر حوصلش سر رفته که ديگه به من زنگ زده.... منم چيزی نداشتم که بگم.... ميدونی... آخرش که داشت قطع ميکرد يه بغضی تو صداش بود... آره... اصلا واسه همينم بود که نشناختمش... «خواب بودی؟..»... با همون بغض توی صداش گفت «نه... دارم با يه تلفن ديگه حرف ميزنم...»... يه جوری تلفنمون تموم شد که نمفميدم چی گذشته... فقط به اين فکر ميکردم که شايد تو شرايط روحی بدی بوده... که باهاش بد حرف زدم.... فرصتا زود از دست ميرن..... هه... ميدونی... زندگی يه بازيه... يه بازی که خيلی راحتتر و زودتر از اون چيزی که فکر ميکنی تموم ميشه... نميدونم چطور تونستم بگم «هه»... شايد بايد بگم... بگم که متهم مرد... يا اينکه بهتان فوت شد... يا... يا مجيد از پيش ما رفت..... ولی نه... بهتره سکوت کنم... بهتره هيچ نگم... هيچ هيچ... شايد سکوت ارزشش رو نياره پايين.... بهتره سکوت کنم... زندگی يه بازيه..... همين و بس....... مداد سفيد هم رفت.... تو همين يک ساعتی که نبودم... که حتی نموند که بتونم مثل خودش بگم که «لعنت بر اين قصه تکراری که با هزار زبان روايتش کرده ام... لعنت به تو... لعنت به....»... ميدونی... اون دو تا همديگه رو دوست داشتن... ميگفتن عاشق همن... حاضر بودن واسه همديگه هر کاری بکنن... تا اينکه اون اتفاق افتاد... بعدش که باز رابطشون خوب شد حتی حاضر نشدن راجبش حرف بزنن... ولی ميدونی... ديگه مثل قبل نبود... ميگفتن که همديگه رو با تمام وجود دوست دارن... با تمام وجود همديگرو بغل ميکردن ... و حتی با لذت همديگه رو ميبوسيدن... ولی يکم که دقيق تر نگاه ميکردی ميتونستی ببينی... آره... ديگه مثل قبل به همديگه اعتماد نداشتن... انقدر که با يه دورغ ساده... با يه شوخی ساده...... هرچند که هنوزم نميتونم بفهمم اينکه دو نفر همديگه رو با تمام وجود بخوان يعنی چی... هرچند که هنوزم ميگم عشق دروغه....... ... چشمم سياهی ميره... نميدونم... سعی خودمو ميکنم... يا تمام وجود... نبايد خوابم ببره... تو تاکسی نشستم... تصاوير ميان و ميرن... صداهای ناواضح... حتی تصويرها هم... تصويرها هم گاهی جاشون به افکار ذهنم ميدن... افکار ميان و ديگه چيزی نميبينم... نيمه خواب و نيمه بيدار.... باد از پنجره ميخوره تو صورتم و صورتم رو سرد ميکنه..... سرما همه بدنم رو فرا ميگيره.... گمونم به خاطر اينه که دو سه روز رو با چند ساعت خواب گذروندم..... باز هم همون افکار... افکار اون سگ لعنتی.... سگ همسايمون.... سعی خودمو ميکنم ولی.... بايد خوابيد....... ... هفت تاييم... از يکيشون متنفرم... هرچند مطمئن نيستم که تنفر هم واقعی باشه... از يکی خيلی ساده بدم مياد... سه تا شون قابل تحمل هستن... نسبت به يکيشونم بی تفاوتم... هرچند اين بی تفاوتی همراه با عذابه... ميخوام تو خلا باشم... ميخوام فقط يکم وقت بگذرونم... منم باهاشون ميرم... گاهی از شوخيای جنسيشون حالم بهم ميخوره و گاهی کمی ميخندم... آخه ميدونی... آدمايی سطحی هستن... اينو تو فکرم ميگم و بعد متوجه ميشم چقدر خودخواهم که اين فکر رو راجبشون کردم... چندتاشون ميشينن با هم حرف ميزنن... من يه گوشه بغل اونی که نسبت بهش بی تفاوتم ميشينم... ميشينم و زير آفتاب از پنجره به بيرون نگاه ميکنم... هه... آره... هرچی دور و برم شلوغتر ميشه من بيشتر ميرم تو خودم... يه لحظه نگاهم با نگاه بغل دستيم (همون که نسبت بهش بی تفاوتم) ميوفته... قيافه معصومی داره... معصوم و زيبا... خوشم مياد ازش... يه چيزی بهم ميگه که چون من توی نگاهمون غرق شدم نميفهمم چی گفته..... حرفش که تموم ميشه برميگرده و به صحبتش با بقيه ادامه ميده..... احساس ميکنم حضور بين اون آدما برام راحتتر ميشه.... از چشمهاش خوشم اومده... هرچند که چشمها.... بازی بسته... نميخوام ديگه نقش قديسها رو بازی کنم..... نميخوام... بهتره برگردم توی خلا ام..... *بيايد اينجا... اين سگه يه نفرو پيدا کرده..... گمونم زير همين آوار باشه.... با همون اولين لرزه ها اين ساختمونه ريخته..... انقدر بازی نکنيد... زود بيايد اينجا... ايناهاش... بدنش سرد سرده... بدبخت احتمالا تا چند ساعت هم زنده بوده.......... ۱۳۸۳/۳/٧
خسته ام
...... خسته ام... از دست خودم هم خسته ام... تلويزيون رو روشن ميکنم... کانال چهاره... کانالشو عوض ميکنم... ميزنم کانالی که فيلم داره... مثل هميشه... آخه ميدونی... خسته ام... دوست دارم فيلم ببينم... انقدر خسته ام که نميتونم فکر کنم... دوست دارم استراحت کنم... پشت سرم سنگين شده... سردرد دارم... هه... ميدونی... مثل هميشه... تا يکم فيلم ميبينم زود خوابم ميگيره... سعی ميکنم که خوابم نبره... به زور چشمامو باز ميکنم... به تلويزيون خيره شدم... همه چيز آروم حرکت ميکنه... نمفهمم توی فيلم چی ميگذره.... صداها کم کم محو ميشن.... آروم... آروم... خوابم ميبره.... شبه... همه جا تاريک... تاريک... و ساکت... انقدر ساکت که با اينکه صدای آهنگ بلند نيست باز هم واضح شنيده ميشه... ولی... ميدونی... بازم صداش بلندتر ميشه... انقدر صداش بلندتر ميشه که تسخيرم ميکنه.... آخه ميدونی... آهنگا هميشه راست ميگن... تسخيرم ميکنه..... ..... يه چيزايی ميبينم... درست معلوم نيست... همه جا سياه... يه کاغذ بدون خط... با خودکار سياه... سياه سياه... آروم مينويسه «نازنين»... آروم و خوش خط.... يکم مکث ميکنه.... خط خطيش ميکنه... با همون خودکار سياه.... هيسريک ميشه.... سريع... بازم سريعتر.... کاغذو مچاله ميکنه... با تمام قدرت توی دست لهش ميکنه...... ميدونی... بايد خيلی مواظب پوستم باشم... اين چند وقته زود زخم ميشه... زود زخم ميشه و زيرش ديده ميشه.... ميدونی... راستش ميترسم... ميترسم گوشت زير پوستم ديده بشه..... يه صداهايی مياد... لعنتی... صداش خيلی بدجوريه.... يه صدايی شبيه سوت.... کم کم محو ميشه.... کم کم محو ميشه...... ميدونی... ميگه چی ميبينی؟.. يکم نگاه ميکنم... يه عالمه آدم که تو شلوغی روز گم شدن.... ميگه اونيکی چيه؟.. ميگم يه رنگ گول زننده... يه رنگ جذاب از نظر عوام... ميگه اشتباه ميکنی... تو چی ميبينی؟.. يه عده آدمايی که دارن کار ميکنن تا زندگيشونو بچرخونن... با يه رنگ آبی... آبی خوشگل... اونی که ميبينی واقعيت داره.... اين وسط يه سری فکرايی هم هستن که وقتی اين چيزارو ميبينی سراغت ميان... گمراهت ميکنن... نبايد اونارو باور کنی....... ميپندارم همينطوری خداشو میپرسته......... يه صداهايی مياد..... بلند.... آزار دهنده.... پشت سرم سنگين شده... سرم درد ميکنه.... کم کم حس هام محو ميشن..... يه ميزه... با کلی گلوله... گلوله هايی که همشون شبيه همن... اگه هم فرقی دارن انقدر کمه که نميشه تشخيص داد.... آروم آروم ميری سمتشون... اوليشو برميداری... هيچ اتفاقی نميوفته... شروع ميکنی دونه دونه بر ميداری ميزاريشون تو يه کيسه... يکی... دوتا... سه تا... چهار تا....... لعنتی... لعنتی داغ بود... داغ؟.. مذاب.... متشنج ميشی.... به دونه دونشون فحش ميدی... متشنج... اعصابت بدجوری خورد ميشه... به دستت نگاه ميکنی... بدجوری سوخته... بايد ادامه داد... ميترسی... آروم به گلوله بعدی دست ميزنی... سرده... با کمی شک برش ميداری و ميزاريش تو کيسه... شيش تا... هفت تا... هشت تا... نه تا..... دوازده تا... سيزده تا.... يه بار ديگه.... اينبار عادی تر شده... ميدونی که بعضياشون داغن... خودت بايد تشخيص بدی کدوماشون داغن... حتی اگه همشون مثل هم به نظر بيان....... درست مثل اعتماد کردنه....... دارم فاشيست ميشم... همش manowar گوش ميکنم... همش manowar منو تسخير ميکنه.... فوق العادست.... وقتی ميگه Victory is near احساس آرامش عجيبی ميکنم... ميدونی... انقدر آدمايی رو ديدم که... انقدر نوشته هايی رو خوندم که قهرمانشون درد کشيدن و خودم درد نداشتم که... که ميترسم مجبور شم برای خودم درد درست کنم... به همين احمقانگی..... يه سری چيزای ميبينم که به هم هيچ ربطی ندارن.... يه طناب گرد... يه جای بلند... يه اسلحه.... يه بسته قرص... قرصايی که نميدونم اسمشون چيه.... چهارپايه... ماده ظهور عکاسی که توش سيانور داره...... يه چيزايی ميبينم که به هم هيچ ربطی ندارن........ ...تازه دارم ميفهمم که چه لذتی در زجر کشيدن بوده.... ميدونی... اين که همشو ميدونی داره منو آزار ميده.... همون قدر که احساس دوست داشتنت آزارم ميده...... بازم همون صدای بلند.... وحشتناک..... ياد مخملباف ميوفتم... ياد فراموشي... ياد مردمی که به فيلم مارمولک خنديدن.... منم ميخندم... هيسريک ميخندم.... با صدای بلند...... اااه... بازم همون صدا.... همون صدای سوت.... داره اعصابمو خورد ميکنه.... کم کم محو ميشه... آروم آروم... نه... محو نشد... قطع شد...... *روشن... چرا اينجا خوابيدي؟.. بلند شو برو سر جات.... برای چند لحظه نميفهمم چی شده.... در حالی که چشمام همه چيزو مات ميبينن به زور بلند ميشم.... چشمم به تلويزيون خاموش ميوفته... ميرم سمت اتاقم... تنم آروم ميخوره به ديوار.... راهمو ادامه ميدم... اتاق شلوغم... سايه ای از کتابايی که قرار بوده تو اين چند روزه بخونم و کف اتاقم افتادن.... روی تخت دراز ميکشم...... همونجوری که دارم احساس ميکنم چقدر دوست دارم کم کم خوابم ميبره.... ميدونم داره خوابم ميبره ولی هيچ اراده ای از خودم ندارم..... شبه... همه جا تاريک... تاريک... و ساکت... انقدر ساکت که با اينکه صدای آهنگ بلند نيست باز هم واضح شنيده ميشه... ولی... ميدونی... بازم صداش بلندتر ميشه... انقدر صداش بلندتر ميشه که تسخيرم ميکنه.... ميدونی... هه... ديگه به صداها اعتماد ندارم... صداها دروغ ميگن...هه... ديگه به چشمها... ديگه به نگاه ها اعتماد ندارم... هه... آخه ميدونی... نگاه ها... آدما... هه... هه هه... آدما......... ۱۳۸۳/٢/٢٤
طعم گيلاس
...... کنار هم نشسته بوديم... فاصلمون خيلی کم بود... خيلی کم... دروغ نميگفتيم ولی... آره... هر کدوممون يه نقاب بزرگ داشتيم... وقتی بهش گفتم... - نوشتن انگليسی رو دوست دارم. ¤انگليسيت خوبه روشن؟ -نه٬ فقط وقتی انگليسی مينويسم کيف ميکنم. دفتر چرکنويسو از کنارم برداشت... و بعد... .I need you Roshan... ميدونی... ديگه اصلا... ديگه اصلا حواسم نيست... حواسم نيست که اون پسوردی که روزی چند بار ازش استقاده ميکنم اسم کيه...... *هنوز حالش خوب نيست... يه شوک ديگه... ...... ميدونی... بهم ميگه ×روشن... نميتونم دوريتو... نميتونم جدايی رو تحمل کنم... -ميدونی... مرگ سخته؟ ×نه... اصلا سخت نيست... -اينم مثل همونه... جدا بودن اصلا سخت نيست... همونجوری که مرگ سخت نيست....... *وضعش تغيير نکرده... هنوزم مثل قبله... يه شوک ديگه... اينبار قوی تر... يه شوک ديگه... ...... برام مهم نيست... اون داره حرفشو ميزنه... ميدونه از اون عوضی کثافت بدم مياد ولی بازم ازش حرف ميزنه... ازش متنفر نيستم... فقط نميخوام راجبش حرف بزنم..... *داره ميره... ضربانش خيلی کمه... داره ميره... قوی تر از قبل... شوک... يکی ديگه... ...... به خودم ميام.... برای يه لحظه هيچی يادم نمياد..... ولی کم کم... آره... يادمه.... گذشتم يادم مياد... خيلی عوض شده بودم... ديگه وقتی ميشست جلوی تلويزيون و چيپس ميخورد... وقتی صدای چيپس زير دندوناش از صدای تلويزيون هم بلندتر ميشد... وقتی من تکرار ميکردم... با خودم تکرار ميکردم تا بفهمم... و باز هم صدای چيپس اون اعصابمو خورد ميکرد٬ از اينکه اعصابم به همين راحتی خورد شده نميخنديدم... يادم رفته بود... که غذا ميخورم که زنده باشم... ولی ميتونم از غذا خوردنم لذت ببرم... که ميتونم از طعم گيلاس لذت ببرم... ميتونم وقتی تو خيابون راه ميرم سرمو بکشم به شاخه درختا... به توت هايی که تازه در اومدن... و از زندگيم لذت ببرم... فکر ميکردم ميتونم جدايی رو تحمل کنم... جدايی رو با وابسته نبودن اشتباه گرفته بودم... يا شايدم... مگه جدايی همون وابسته نبودن نيست؟.. که وقتی ميگفت جدايی سخته....... فکر ميکردم جدايی کسايی که دوسشون دارم... شايد رفتنشون مثل همون سيلی های گذشته بود....... رها... ريرا..... ولی ميدونی... الان ميترسم... ميترسم از دست بدم... ميترسم خيلی ها رو از دست بدم... ميترسم خيلی هاتونو از دست بدم..... خيلی وقت بود که يادم رفته بود... يادم رفته بود که دوست داشته باشم... آدمای اطرافمو با تمام وجود دوست داشته باشم... از يه سری متنفر باشم... خيلی وقت بود که تو يه روز ۱۵ نفر رو از مسنجر پاک نکرده بودم... خيلی وقت بود که کسی رو با تمام وجودم دوست نداشتم.... خيلی وقت بود... خيلی وقت بود که توی خاطراتم گم نشده بودم... که ياد Chatter نيوفتاده بودم... که بازم بشينم... بشينم عکسای اون روزا رو نگاه کنم.... «روزای خوبی بود... بدياشم يادمه... ولی خوبياش يه مزه ديگه ای ميده...»... بعدش به خودم بيام و ببينم... ببينم چايی رو که ريخته بودم سرد شده... ببينم که دو ساعت از اون موقع گذشته...... يادم رقته بود... که اينجا... اينجا٬ جای «من» گفتن نيست... اينجا٬ جای «من» بودن نيست... اينجا... کافه شبانه جای «من» ساختن من بود... و هست...... .... خيلی چيزا رو يادم رفته بود...... *يه شوک ديگه....برای بار آخر امتحان ميکنيم....... ۱۳۸۳/٢/۱٦
دو روزانه
.....ديگه از شوخيا خنده ام نميگيره... ديگه از شوخيای جنسی هم خندم نميگيره... از دست همشون خسته شدم... مجبورم برم... مجبور؟.. داره کنترلم ميکنه... داره باهام بازی ميکنه...... وقتی کارم تموم ميشه... تاکسيايی که کنار خيابون وايسادن... بهت نگاه ميکنن و مسيرشونو ميگن... ميدونی... دوست دارم تنها باشم... دوست دارم راحت باشم... راحت... از آدما با اون ماشيناشون خسته شدم... ولی ميدونی... دوست دارم آهنگ گوش کنم... دوست دارم توی تنهاييم... وقتی که ميخوام پياده بيام آهنگ گوش کنم... نميخوام صداشونو بشنوم... از آدما با اون ماشينای سريعشون بدم مياد... راه خودمو ادامه ميدم... اتوبان... ديگه خبری از اون آدما نيست... فقط منم... من٬ تنها٬ بغل يه اتوبان شلوغ... ماشينای سريع... ميدونی... ميخوام چند وقت سطحی باشم... حوصله فرهاد گوش کردنو ندارم... حوصله متاليکا گوش کردن رو ندارم... دوست دارم سطحی باشم... ميرم... ميرم... ميرم... چشمم ميفته به جدول کنار اتوبان... خيلی وقته روی جدولای کنار خيابون راه نرفتم... خيلی ساله روی جدولا راه نرفتم... شک ميکنم... «آدما توی ماشيناشون دارن از اتوبان رد ميشن... خوب نيست روی جدول راه برم... بچگونست...» مگه من بچه نيستم؟!. قبل از اينکه فکر کنم... بدون اينکه بفهمم دارم چيکار ميکنم... بی اختيار پامو بلند ميکنم... ميزارم رو جدول... بعد اونيکی پا... صدای آهنگو بلندتر ميکنم... ديگه صدای اتوبان نمياد... ديگه برام مهم نيست که مردم با ماشينای سريعشون از اتوبان رد ميشن... راه ميرم... راه ميرم... روی جدول کنار اتوبان راه ميرم... فوق العادست... لذتی که سالها اونو حس نکرده بودم... فوق العادست... چند بار از اون لبه ميوفتم... ماشينا با سرعت از کنارم رد ميشن... ولی مهم نيست... تنها چيزی که انقدر برام لذت داره رو به خاطر خطرش... خطر تموم شدن زندگی... زندگی بدون لذت٬ رها نميکنم... تو اين چند سال هيچ وقت انقدر خوشحال نبودم... لبحند ميزنم٬ روی جدول راه ميرم و آهنگای سطحی گوش ميکنم... آهنگ Roses Are Red که ميرسه هيجانزده ميشم... راه ميرم... خوشحال و بدون توجه به آدما راه ميرم....... به جايی ميرسم که کنار اتوبان يه راه پياده رو هست ولی... ولی من ميخوام از تو اتوبان برم... ميخوام شاد باشم... سطحی باشم...... به آخرای راه نزديک ميشم... کلی آدم اونجا وايسادن... نميخوام بهشون نگاه کنم ولی... ولی ميدونی... انگار همشون بهم ذل زدن... راهمو ادامه ميدم... به خونه نزديک ميشم... خونه؟.. نميدونم... مثل هميشه... مثل عادت هميشم به اون آقاهه ميگم:«خسته نباشيد»... اونم مثل هميشه ميگه:«خيلی ممنون٬ شمام خسته نباشيد»... بدون اينکه چيزی بگم راهمو ادامه ميدم... نه.... چشمام سياهی ميرن... وقتی از نور اون بيرون ميام سمت خونه... چشمام همه تاريکيای خونه رو ميبينن... نميتونم چيزی رو تشتخيص بدم... تاريکی... احساس خفگي... کم کم عادت ميکنم... کم کم تاريکيا برام عادی ميشن... کم کم ميتونم ببينم... منم غرق تاريکی ميشم... منم توی تاريکی خونه محو ميشم....... از اينهمه آدم... بين اينهمه آدم... بين اينهمه بوی عطر و ادکلن احساس خفگی ميکنم... آدمای حريص... راهی نيست... بايد بود... راهی برات نميزارن... بايد بود و ديد... از آدما با اون غذاهای گرمشون... با نوشيدنيهای سردشون... با مشروبای.... هيچ فحشی به ذهنم نميرسه.... زمان آرام آرام... بدون هيچ عجله ای جلو ميره... آرام... آرام... و من همچنان عذاب ميکشم.... از آدما... با اون غذاهای........ سوار ماشين ميشيم... راه ميوفتيم... با سرعت..... دوباره هوس آهنگ کردم... و باز هم آهنگای سطحی... در حالی که فشار کمربند رو روی شونه ها و سينه ام حس ميکنم به آهنگ No Limit گوش ميکنم... فرياد هاشون... فريادهای آزادی... احساس دلتنگی خاصی ميکنم... از همه نااميد... از همه دوستها نااميد... غرق در فکرم... فکر به کوه... به کوه رفتن با فرا... عجيبه... حتی برای خودم هم فکرم عجيبه... از توی شيشه آدمای توی خيابون رو ميبينم که با سرعت از کنارم رد ميشن... از آدما با اون ماشينای سريعشون... با اون غذاهای گرمشون... با اون نوشيدنيهای سردشون متنفرم.... بعد از يه مدت دوباره به خونه برميگردم.... چشمام سياهی ميرن... وقتی از نور اون بيرون... نور اون بيرون؟.. ميام سمت خونه... چشمام همه تاريکيای خونه رو ميبينن... نميتونم چيزی رو تشتخيص بدم... تاريکی... احساس خفگي... کم کم عادت ميکنم... کم کم تاريکيا برام عادی ميشن... کم کم ميتونم ببينم... منم غرق تاريکی ميشم... منم توی تاريکی خونه محو ميشم... توی تاريکی خونه حل مشم... منم جزو تاريکی توی خونه ميشم....... ۱۳۸۳/٢/٩
پارازيت نيمه مستقيم
لب ساحل... آره... دارم قدم ميزنم... آدمايی که سياه پوشيدن رو وسط دريا ميبينم... سعی ميکنم انقدر آروم حرکت کنم که از همه آدمای نزديکم دور بشم... صدای امواج دريا ديوونم کرده... ديگه هيچی نميفهمم... صورتم رو به طرف دريا ميکنم و مثل قبل به حرکتم ادامه ميدم... کلی صدف ميبينم... سفيد... يه لحظه به پشتم نگاه ميکنم... به جای پاهام... آخرين جای پامو نميبينم... گمونم توی آب باشه.... آره... من توی آبم.... سنگينی آب رو توی کفشام... توی لباسام احساس ميکنم..... به وسط دريا کشيده ميشم... خنک.... مهربون... لذت يک هم آغوشی ناب.... به زور ميتونم سرمو از آب بيرون نگه دارم.... به زور ميتونم نفس بکشم.... ديگه جز دريا هيچی برام مهم نيست.... فقط دريا... فقط من.... توی اين لحظه به همين راضيم... وسط دريام... ديگه خبری از صدفها نيست... تنها لذت... لذت.... لذت.... مدت زياديه که توی آبم.... يه لحظه به ساحل نگاه ميکنم... تنها سايه ای از ساحل ديده ميشه... صدای آب برام عادی شده... ناب... يه موج... يه موج بلند... يه موج بلندتر... و باز صدای آب.... يه لحظه هيسريک ميشم.... آب از سرم بالا ميزنه... يه موج خيلی بلند... ديگه نميتونم نفس بکشم... سعی ميکنم... سعی ميکنم..... به خودم که ميام توی ساحل افتادم... آب منو انداخته اينجا.... يه لحظه هيچی يادم نمياد... کم کم به خاطر ميارم... دريا... موج... آب... لذت ناب هم آغوشی.... صدای امواج.... لب ساحل... آره... دارم قدم ميزنم... آدمايی که سياه پوشيدن رو وسط دريا ميبينم... صدفای له شده تو جای پام... جسد بيجان خودمو وسط دريا ميبينم........ ميدونی چيه؟.. فکر کنم انقدر مشروبای غليظ توی کافه شبانه به خوردتون دادم که ديگه نميفهميد دور و برتون چی ميگذره... شايد خيلياتون بايد دوزتون رو کم کنيد... تنها کسی که نزاشت مشروبارو رقيقتر از اين بکنم... تنها کسی که پارازيت نيمه مستقيم.... از نيلو ممنونم.... خيلی.... خيلی زياد....... ۱۳۸۳/٢/۱
Return of Roshan
... بعد از يه غيبت طولانی جلوی آينه... آره... جلوی آينه وایسادم... بهش نگاه ميکنم... نه٬ زل ميزنم... زل ميزنم تو چشماش... از قيافش بدم مياد... انگشتمو ميبرم سمت چشمش... ولی نه... بازم مثل هميشه لجباز... چشمشو نبست... تا جايی که تونست نبست... تا جايی که توی تنهايی فقط يه خنجر مونده بود پشتش... اون چشمشو نبست....... فکر کنم دارم معتاد جگوار ميشم... يادمه ميگفتن خيلی تلخه... خيلی... آنک خوشم نيومد... آزارم داد... مثل هميشه... ولی خب... ولی الان بهش عادت کردم... يا اينکه واقعا مزش عوض شده؟.. ديگه تلخ نيست... يه مزه شيرينی هم داره... اذيتم ميکنه... ديگه از شيرينيش خوشم نمياد... دوست دارم تلخ باشه... مثل زندگيم...... ... بهم ميگه تو از اون خوشت نمياد چون مثل تو نيست... نميدونه که چون اون مثل منه ازش خوشم نمياد..... وقتی حرفش افتاد مثل هميشه خنديدن... کسی جز من بهش نگاه نکرد... آره... متشنج بود... متشنج... و شايد تو اين فکر که کسی اون حادثه رو فراموش کرده يا نه... سرشو به ديوار تکيه داده بود... خودشو مقصر ميدونست... و کسی جز «من» بهش نگاه نميکرد... ummmm.... shut up... shut up... Shut up when I'm talking to you... shuuut up...... ميدونی فرق من و تو چيه؟.. گفتی اون ورقه برات ارزش داره... علامت مخصوصته... نميتونی دوريشو تحمل کنی... وقتی اونو کندم... وقتی از وسط تاش کردم و بعد پارش کردم... تو خشکت زد... چون جسدی معلق... وقتی يه بار ديگه پارش کردم هيچ عکس العملی نشون ندادی... من خنديدم و رفتم... و وقتی برگشتم...... تو کاغذ پاره پاره رو چشبونده بودی... تو تفاله کاغذو چشبونده بودی....... يه شب گرم... تو خونه..... وااااای... صدای جارو... پيرمردی که داره ساعت ۳:۰۷ خيابونارو جارو ميکشه... صدای جاروش فوق العادست... محشره....... به خودم ميام... چرا من تا حالا فکر ميکردم صدای تو خيلی قشنگه؟.. ولی... چيزه... صدای قشنگ جارو واسه اون پيرمرده هم قشنگه؟ روشنی که نميدونه با يه مسافرت ۵ روزه چيکار ميتونه بکنه... پ.ن. روشنی که بعد از ۵ روز وقتی از مسافرت برگشته سورپريز ميشه... ميبينه کلی کامنت بيربط داره و..... و يه متنی که ساعت ۴:۲۴ صبح ۵ روز پيش نوشته ولی به غير از عنوان هيچ چيزيش upload نشده...... |
